| تعداد بازديد تا كنون: 2201 بار |
| عنوان : دانايي سقراط |
آتنیان! علت این تهمتها دانش خاصی است که من دارم. می دانید از کدام دانش حرف می زنم؟ خوب، برایتان توضیح می دهم، ولی اگر در این سخن پا را از دایره ي فروتنی بیرون گذارم، خیال نکنید که گزافه می گویم. این را که می گویم از خودم نیست، بلکه از مقامی است که شما همگی به آن اعتقاد دارید. مقامی که به گفته ي او استناد می کنم، خدای معبد دلفی است. | کِرِفون را می شناسید. او از روزگار جوانی دوست من بود و با بسیاری از شما هم دوست بود. یک بار که به معبد دلفی رفته بود با اصرار از سروش دلفی سؤالی کرده بود. او پرسیده بود: آیا کسی داناتر از سقراط هست؟ از پرستشگاه ندایی شنیده بود که: هیچ کس داناتر از سقراط نیست. | همین که این خبر به گوشم رسید با خود گفتم: مقصود از این سخن چیست و در این پیام غیبی چه معنایی نهفته است؟ من که خود می دانم از دانایی کمترین بهره ای ندارم. پس راز این الهام خدایی چیست؟ | چندی گذشت و من در حل این معما راه به جایی نبردم. سرانجام راه دیگری در پیش گرفتم؛ ابتدا به نزدیکی از کسانی رفتم که به دانایی مشهور است. نامش را نمی برم. – همین قدر می گویم که یکی از مردان مشهور شهر ما بود. – با او به گفتگو پرداختم؛ او را آزمودم و دانستم که گرچه او به نظر بیشتر مردم و بخصوص به نظر خودش بسیار دانا می نماید، ولی در حقیقت بویی از دانایی به مشامش نرسیده است. کوشیدم برای او روشن کنم، پنداری که درباره ي خود دارد، نادرست است. افسوس که این حقیقت بر او گران آمد و از من آزرده خاطر شد. هنگامی که خانه ي او را ترک می کردم احساس کردم از او داناترم، زیرا من و او در نادانی برابر بودیم، با این تفاوت که او نمی دانست که نادان است و من می دانستم که نادان هستم. و پی بردم که در همین نكته ي کوچک از او داناترم. | باردیگر به نزد کسی رفتم که آوازه ی بلند تر از اولی داشت، ولی این بار هم نتيجه ي گفتگو و آزمایش همان بود. از اینجا بود که او و گروهی دیگر مرا بدخواه خود پنداشتند. با اینهمه از پای ننشستم و دیگران را هم آزمودم، هر چند می دانستم که بدین ترتیب همه را با خود دشمن می کنم ولی چاره ای نداشتم، زیرا برای درک معنای پیام معبد دلفی راه دیگری پیش رویم نبود. آتنیان! به خدا سوگند، نتیجه ای که از آنهمه تکاپو و آزمایش به دست آوردم، این بود: کسانی که بیش از همه به دانایی شهرت داشتند به نظر من زبون تر از ديگران بودند و آنها که چنین آوازه ای نداشتند خردمند تر از آنان بودند! | همهمه ای در فضای دادگاه طنین انداخت. سخنان سقراط حاضرین را به هیجان آورده بود و متهم کنندگان نیز با هم نجوا می کردند. سقراط دیده به زمین دوخت. طولی نکشید که عتاب رئیس دادگاه به این حالت خاتمه داد و دوباره سکوت حکم فرما شد. | سقراط سر بلند کرد و بآرامی ادامه داد: | آری! این کاوش و جستجو سبب شده است که گروهی بزرگ مرا به چشم دشمن بنگرند و تهمتهای بیشمار به من وارد کنند و از جمله مرا به دانایی مشهور سازند، زیرا هر بار که نادانی کسی را آشکار می کنم حاضران مجلس گمان می کنند که آنچه او نمی داند من می دانم و حال آن که دانای حقیقی جز خدا نیست. راز پیام سروش دلفی همین بود که به ما بنمایاند تا چه پایه نادانیم و خیال می کنم نام مرا به عنوان مثال مطرح کرد تا بگوید: داناترین شما آدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند. | پس از آن، پیوسته کار من همین است که در میان هموطنان و بیگانگان می گردم و هرگاه کسی را می بینم که مدعی دانایی است، او را آزمایش می کنم که از دانش بی بهره است تا به این ترتیب فرمان خداوند را به جا آورده باشم و درستی پیام او را آشکار تر نموده باشم. این کار سبب شده که از امور دیگر و حتی امور شخصی خود باز بمانم و در نهایت تنگدستی، روزگار بگذرانم. | این جستجو و پژوهش من برای جوانان خوشایند است و گاهی آنها نیز به دنبال من می آیند و از من تقلید می کنند و به آزمایش اشخاص می پردازند، ولی آنها که مورد آزمایش قرار می گیرند و رسوا می شوند، به جای اعتراف به نادانی خود، بر من خشمگین شده و می گویند، سقراط جوانان را گمراه می کند؛ در حالی که برای گفته ی خود هیچ تفسیر روشنی ندارند. ملتوس و آنیتوس و لیکون هم که اکنون در این دادگاه مرا متهم کرده اند نمایندگان سرشناس همه ي آنها هستند که از راه و روش من به خشم آمده اند. ملتوس به هواداری شاعران برخاسته ، آنیتوس به خواستار انتقام پیشه وران و منتفذان است و لیکون نماینده ي خطیبان و وکیلان است. صفحه ی 25و 26و 27 |
|